|

سلام دوستای خوب و عزیزم
من امروز بعد از مدتها دوباره تونستم بیام و حرفهای دلم رو براتون بنویسم.
واقعا میگم قدر تمام لحظاتتون رو بدونین تمام این لحظه هایی که تو خونه کنار پدر و مادرتون هستین. نگین درسامون سخته و مدرسه بده و از این حرفها .وقتی دارین درس میخونین عشق کنین از درس خواندن .از پیش پدر و مادر بودن.از پیش خانواده بودن.
من هم همش دوست داشتم زودتر درسهام تمام بشه.از مدرسه رتن راحت بشم . اما الان میفهمم قدر اون لحظات شیرین رو ندونستم.لحظاتی که با خوشحالی میرفتم یش دوستام شاد بودم هر کاری میخواستم میکردم.آزاد بودم .
اما الان ... من دانشگاه قبول شدم اما یه شهر دیگه و به دور از پدر و ماردم و خانواده ام و الانه که قدرشون رو میدونم .همش دلم هواشون رو میکنه.دلم هوای شهرمون رو میکنه.دلم هوای اون روزهایی رو میکنه که بچه بودم.شاد و بی غم.دانشگاه خیلی خوبه اما بهتر میشه اگه پیش پدر و مادرت باشی.
همش یاد انه شرلی میفتم و همش اهنگش رو گوش میدم و به خودم فکر میکنم . به روزهای شادی که داشتم و به لحظاتی که قدرشون رو ندونستم.یاد انه میفتم وقتی برای ادامه تحصیل از پیش ماریلا و متیو کاتبرت رفته بود و بعد از مدتها دوباره برگشته بود پیششون و ماریلا اومد و بغلش کرد.
   
البته اینو بگم بچه ها که توخوابگاه هستم خیلی خوبن .یه جورایی بهشون عادت کردم. تو خوابگاه هم خیلی خوش میگذره یه صفایی داره.اما دلم لک زده برای یه فوتبال که بی دغدغه درس بتونم ببینم.درسهامون خیلی سخته و فشار زیادی رو منه.
دلم میخواهد راحت فوتبال ببینم. موسیقی گوش بدم و کارهایی که دوست دارم انجام بدم.اما این هم یه روی سکه است.زندگی همینه همیشه نمیشه اونی باشه که تو میخوای برای همین باید اون چیزی که روزگار خواسته رو بپذیری به گونه ای که انگار خودت هم اینو میخواستی.
از روزهای اولی بگم که رفته بودم.اولین روز با برادرم رفتیم که وسایلم رو کمک کنه و برام بیاره .منم رفتم تو دانشکده خودمون اخه هر رشته ای برای خودش دانشکده داره.برنامه کلاسهای این ترمم رو گرفتم .اون روز ساعت هشت صبح کلاس داشتم.ریاضی بود .درس هم داده بود.روز ششم مهر بود.اخه کدوم دانشگاهی ششم مهر کلاس داره که دانشگاه ما استاد تدریس هم کرده. . 
خلاصه با خستگی تمام با برادم رفتیم تا خوابگاه رو پیدا کنم ماه رمضان هم بود هیچی نمیتونستم بخورم و خیلی گشنه و خسته بودم.با هزار بدبختی خوابگاه رو پیدا کردم رفتم وسایلم رو گذاشتم و از داداشم خداحافظی کردم.اولین باری بود به این صورت از خانواده دور میشم.
بچه هاییکه هم اتقم بودن اومدن یکی مال بیارجمند بود سه تا مال کالپوش و یکی هم مال زنجان .با اون زنجانیه خیلی جور شدم و هنوزم با هم در ارتباطیم.بعد رفتم دانشگاه که برم کلاس اما به خاطر ماه رمضان ساعت کلاسها تغییرکرده بود و منم یکی دیگه از کلاسها رو از دست دام اما به کلاس سومم رسیدم.بعد رفتم خوابگاه .رفتیم شام بگیریم گفتن شما رزو نداشتین و بهتون شام نمیتونیم بدیم .خیلی ناراحت شدم چون خسته و تشنه و گرسنه بودم و پیش خودم گفتم اخه اینا دیگه کین مگه نمیبینن ما تازه اولین باره داریم میام اینجا با راه و رسم اینجا اشنا نیستیم.بعد با دوست زنجانیم رفتیم که بیرون غذا بخوریم بسته بود .برگشتیم خوابگاه که دیدیم بچه ها غذا گرفتن.منم حالم بد بود گرفتم بخوابم بچه ها همه خوشحال بودن و میخندیدن من فقط ناراحت بودم و نمیتونستم اونجا رو تحمل کنم و میخواستم برگردم پیش پدر و مادرم .خلاصه اون شب هر جوری بود گذشت .تا روز سشنبه کلاس داشتم.

دوشنبه شب با بچه ها رفتیم بیرون و فرداش سشنبه برگشتم خونه.هفته بعدش به ما گفتن که خوابگاهتون رو عوض میکنیم.چون اونجا موقت بود .برای ورودیهای ۸۷ خوابگاه جدید داشتن میساختن.
هفته بعدش که رفتم خوابگاه جدید هم اتاقیهام نیومده بودن و من تنها بودم به دوستم گفتم اومد پیشم.فردای اون روز هم اتاقیهام هم اومدن و من و دوتم م کمتر پیش هم میرفتیم دیگه با هم اتاقیهام و اتاق کناری خیلی جور شدم.هم رشته هم هستیم.خلاصه اونجا هم لطف خودش رو داره.
چند شب پیش به سرمون زده بود و همه با هم ادای مدرسه موشها رو در میاوردیم. کلیپش رو با اهنگش رو داشتیم.هفته پیش هم تولد یکی از هم اتاقیهام بود و براش جشن گرفتیم.
اما هنوزنتونستم یه دوست داشته باشم که فقط من و اون باشیم و بتونیم با هم همه جا بریم .تو این لحظه ها دلم همش هوای عارفه رو میکنه.همش میگم یاد اون روزها بخیر که همه جا با هم بودیم .الان تازه قدرش رو میدونم.عارف جونم خیلی دوستت دارم.
دلم برای سامولم هم خیلی تنگ شده اونجا هر وقتی که میشه اهنگاش رو گوش میدم.دلم برای خوزه هم تنگ شده. یه شب که بازی اینتر رو نشون میداد یه لحظه خوزه رو دیدم.ولی حضرت یوسف رو میبینم.رحیم خیلی با حاله.
بچه ها برام دعا کنین که بتونم موفق بشم .
این مخصوص حبیبه جونم : 
سلام خانوم گلم چه طوری خیلی خوشحال شدم که بهم سر زدی بابا با مرام.
خیلی دوست دارم امیدوارم همیشه خوش و سرحال باشی و خوش بگذره بهت.
ان شاالله که بعدا هم بازم خاطراتم رو براتون مینویسم. ادامه مطلب |