|
سلام دوستان خوبم
این روزها همش دلم هوای اون دوران رو میکنه اون دورانی که تو کتابامون میخوندیم " باز باران با ترانه... با گوهر های فراوان... میخورد بر بام خانه... کودکی ۱۰ ساله بودم... "
  
اره هوای کودکیها... هوای دوران خوش بچگیها...هوای اون زمان که هیچ غمی نداشتیم ... همه ی فکرمون پی بازیهای دوران کودکی بود.توی کوچه مدام صدای خنده های کودکانه میپیچه , خنده هایی که از ته دل سر میدادیم.هر بازی که فکرش رو بکنین میکردیم با هر چیزی خودمون رو سرگرم میکردیم.همه با هم دوست بودیم گاهی با هم میخندیدیم گاهی با هم دعوا میکردیم اما زود با هم اشتی میکردیم و میرفتیم پی بازیمون.اما حالا باورتون نمیشه از کنار هم رد میشیم و انگار نه انگار که زمانی دوست و رفیق هم بودیم یار و همبازی هم بودیم .حتی سربلند نمیکنیم که به هم یه سلام خشک و خالی بکنیم .هییییییییییییییییییی .... ادما که بزرگ میشن چقدر زود عوض میشن و دیگه نمیشه بشناسیشون.   
یادمه روز اول مهر همیشه یه حال و هوای دیگه ای داشت , یه عطر و بوی دیگه ای داشت.همه شاد و خوشحال بودیم .صبح زود با شادی از خواب بیدار میشدم و صبحانه میخوردم .خوراکی مدرسه رو بر میداشتم میذاشتم تو کیفم بعد لباسامو میپوشیدم و مادر ما رو از زیر قرآن رد میکرد.(من و برادرم)بعد که از خانه میامدم بیرون هوای خنکی به صورتم میخورد و سرحال میشدم سریع میرفتم تا ایستگاه مدرسه منتظر اومدن اتوبوس مدرسه میماندم.همه بچه ها می اومدند .همش به کیف و کفش و لباس هم نگاه میکردیم که ببینیم مال کدوممون قشنگتره , مال کدوم خوش رنگتره.اتوبوس مدرسه می اومد و همه سریع سوار میشدیم که بتونم جای بهتری بشینیم چون هر کسی هر جایی مینشست اونجا تا اخر سال مال اون بود .من همش میگفتم خوش به حال بچه های بزرگتر که جاهای بهتری میشینن.چون زورشون بیشتر بود.خلاصه اتوبوس راه می افتاد و ایستگاه به ایستگاه نگه میداشت تا همه ی بچه ها سوار بشن.وقتی میرسید مدرسه همه بچه ها با نظم و ترتیب میرفتیم داخل کسی شیطنت نمیکرد چون همیشه یکی از ناظما و معلما با ما بودند و میترسیدیم ببیننمون یا بچه های فوضول خبرکشی کنند. 

وقتی میرفتیم توی مدرسه سریع میرفتم شماره کلاس و صفمون و اسم معلممون رو پیدا میکردم.بعد هم سریع میرفتم دنبال عارفه و الهام ( بهترین دوستانم) .وقتی می دیدم با هم تو یه کلاسیم خیلی خوشحال میشدم.البته ما از سال چهارم دبستان با هم دوست شدیم از اون موقع تا حالا با هم دوستیم.اما دیگه تو یک کلاس نیستیم.دیگه هر کدوم رفتیم دنبال سرنوشتمون. 
وقتی کتابامو میگرفتم با ذوق و شوق مینشستم و نگاهشون میکردم و همش با خودم میگفتم کی میشه اخر سال بشه و من همه ی این کتابارو تا اخرشون بخونم.اونقدر زود میگذشت که تو یه چشم به هم زدن همه ی کتابارو تا اخرش خونده بودم و داشتم امتحانات پایان سال رو میدادم.دوباره تابستون و استراحت و تفریح ...  
یادمه مامانم روز اول مدرسه ها , وقتی کلاس اول بودم به من گفت که تو یه چشم به هم زدن همش تموم میشه و بزرگ میشی .هر وقت بچه های بزرگتر رو میدیدم با خودم میگفتم که کی میشه منم بزرگ شم برم دانشگاه ... حالا بزرگ شدم... خیلی بزرگ... اونقدر که دلم میخواهد
دوباره کودک بشم...
کودکی ۱۰ ساله بودم... شاد و خرم... چست و چابک...
 
ادامه مطلب |