سلام دوستای خوبم امروز من 19 ساله شدم. اخ جونمی ...خیلی خوشحالم ... بهترین روز تولد رو دارم.دوم فروردین.
تولد ... تولد ... تولدم مبارک 
امروز مطالب خیلی قشگی رو براتون میذارم.
هرسال وقتی شب۲ فروردین هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن از خودم می پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟.... و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که در روز ۲ فروردین زمینو با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه

((ما همسايه ی خدا بوديم))
شايد مرا ديگر نشناسی، شايد مرا به ياد نياوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما همسايه ی شما بوديم و شما همسايه ی ما و همه مان همسايه ی خدا يادم می آيد گاهی وقتها می رفتی و زير بال فرشته ها قائم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خنديدی و من پشت خنده هايت پيدايت می کردم خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود. نور از لای انگشتهای نازکت می چکيد. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند يادت می آيد؟ گاهی شيطنت می کرديم و می رفتيم سراغ شيطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسيد. فقط می گفت: همين که پايتان به زمين برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره می پريدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی اما هميشه خواب زمين را می ديدی. آرزوئی روياهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنيا بيائی. و هميشه اين را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين کار را کردم، بچه های ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد تو اسم مرا از ياد بردی و من اسم تو را ما ديگر نه همسايه ی هم بوديم نه همسايه ی خدا .......ما گم شديم و خدا را گم کرديم دوست من، همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله ی :خدا توی گوشم زنگ می زند از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگر گم شدی از اين راه بيا. بلند شو از دلت شروع کن شايد دوباره همديگر را پيدا کرديم


   
ادامه مطلب |