تبليغاتX
ღ♥ღخوزه مورینیو و سامول یروینیانღ♥ღ
ღ♥ღخوزه مورینیو و سامول یروینیانღ♥ღ

و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است ... پس تو را برای من آفرید






درباره

سلام
من مرضیه 19 ساله هستم و عاشق خوزه مورینیو و تیم چلسی هستم.علاقه شدیدی هم به سامول یروینیان دارم.برترین ویولنیست دنیا.ویولنیست ارمنی و چهره جدید در کنسرت 2006 یانی.
امیدوارم به وبلاگم بیشتر سر بزنید و نظر خود را بنویسید.
.
.
.

تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست میدارم ...تو را به جای روزگارانی که نمیزیستم دوست میدارم ...برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای خاطر نخستین گلها ...
تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم ....تو را به جای همه کسانی که دوست نداشتم دوست میدارم ...
پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز ...

یک چمدان قدیمی , دو پای خسته و جاده ای بی انتها ... در کدامین نقطه ی این جهان پر فتنه سرانجام معوا خواهی گرفت... ای... روح... خسته من

وخداوند روز اول آفتاب را آفرید ... روز دوم دریا ... روز سوم صدا را ... روز چهارم رنگها را ... روز پنجم حیوانات ... روز ششم انسان را
و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است ... پس تو را برای من آفرید
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
پيوندهاي روزانه
دانلودموسیقی لری ولكي
بازی
شادی را از دست ندهید
بزرگترین مرکز اختصاصی کامپیوتر
رپ کرج
فوتبالیستهای جوان
ویولن موسیقی
پرواز
مانی بختیاری (( ×××شعر و ادب××× ))
سامول یروینیان , سلطان ويولن
سایت سامول یروینیان
ماتریکس 23 اینتری
وبسایت رسمی فیفا در ایران
زرتشت و ایران باستان
وبلاگ دوستداران بارسا(BARCELONA)
عاشقان مورینیو و لمپارد
شازده کوچولو (وبلاگ فروغ گلم)
بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی
استاد برجسته ویولن,سامول یروینیان
وبلاگ شخصی قاسم بیرانوند
جدیدترین موزیک ها و ویدیو هاى دنیا
کامپیوتر دلخواه شما
نقد فیلم و زندگینامه بازیگران هالیوود
همه چی دارم!!! چی میخوای؟؟؟
گالری عکس
کانون هواداران چلسی
ALL ABOUT CHELSEAFC
فوتبال
دانلود موزیک ایرانی
زندگی بدون بالاک معنی نداره
عاشقان چلسی و شوچنکو
فوتبال جزیره
علی دایی نگین ورزش آسیا
شیرهای لندن
محرم
سرزمین لاجوردی
وبلاگ هواداران ابی
آتشکده عشق و معراج عشق
مارادونا تک ستاره فوتبال جهان
ChelseaFC champion
طرفداران رئال مادرید
بزرگترین وبلاگ چلسی و بالاک
پخش مستقیم فوتبال
اختصاصی میلان
دختر ایرانی
هواداران خوزه مورینیو
دنیا هست و مسی و آرژانتین
دیوونه ی چلسی
عارفه ی عزیزم (عاشقانه)
پسر بچه ی خجالتی نیو کمپ
آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
یه خبر باور نکردنی...
اخییییییییییییش ... تموم شد ...
تولد تولد تولدم مبارک تولد تولد تولدم مبارک
بوی عیدی ... بوی کاغذ رنگی ...
درد دل
تولد خوزه و سامول و ...
یادش بخیر ...

عکسهای خوزه عزیزم
خلاصه کارهایی که سامول جانم انجام داده.
آرشيو
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشيو موضوعي
تولد
قهرمانی چلسی
زندگینامه خوزه مورینیو
بیوگرافی سامول یروینیان
پيوندها
ღ♥ღسامول یروینیان , سلطان ويولنღ♥ღ
RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح قالب
علی عزیزی
یه خبر باور نکردنی...
بحراني بزرگ در زندگي سرمربي اينترميلان
همسر مورينيو به خاطر دروغگويي درخواست طلاق داد

خبرگزاري فارس: همسر سرمربي پرتغالي تيم فوتبال اينترميلان ايتاليا به علت دروغگويي وي قصد طلاق دارد.


به گزارش خبرگزاري فارس و به نقل از روزنامه كوريرو دامانها پرتغال، ماتيلد همسر خوزه مورينيو در ابتداي هفته جاري از طريق وكيل خود، درخواست طلاق ارائه داده است. Shark Island
در اين درخواست ماتيلد كه حدود دو دهه قبل با مورينيو 46 ساله ازدواج كرد و دو فرزند به اسامي متيد 11 ساله و ماريو 7 ساله دارد، توضيح داده و دليل آورده كه از عدم صداقت همسرش به تنگ آمده و نمي تواند ديگر با وي به زندگي مشترك ادامه دهد.
در اين درخواست عنوان شده كه از حدود 4 سال قبل‌، خوزه مورينيو بناي عدم راستگويي با وي را گذاشته و اوقات فراغت خود را همراه با خانواده سپري نكرده است.
با انتشار اين خبر گفته مي شود مورينيو در ايامي كه بايد براي فصل آينده تمركز كند،‌ درگير هياهو و جنجال شده است.
اين مربي پرتغالي در سال 2008 وارد تيم اينترميلان شد و مقام قهرماني را كسب كرد. وي تا قبل از حضور در كالچو ايتاليا مربيگري را در تيم هاي چلسي انگليس، پورتو، ليرا و بنفيكا پرتغال تجربه كرد.
خوزه مورينيو در سال 1989 در حالي كه قدم در 26 سالگي مي گذاشت با همسرش كه دانشجو دانشگاه ستوبال بود، ازدواج كرد. اين زوج 7 سال پس از ازدواج خود صاحب اولين فرزند خويش كه دختري به نام متيد است، شدند. پس از او پسرشان؛ خوزه ماريو چهار سال بعد به دنيا آمد.
باتولد دومين فرزند مورينيو و مطرح شدن وي در مربيگري رسانه هاي پرتغال هميشه از اين مربي به عنوان كسي كه صاحب يك خانواده مستحكم و حامي است،‌ ياد كردند.  
مورينيو در تاريخ 23 مارس سال جاري كه دانشنامه افتخاري دانشگاه فني ليسبون را اخذ كرد، كسب اين عنوان را مرهون تلاش هاي بي شائبه همسرش خواند اما اينك به فاصله چند ماه گرفتار بحران بزرگ خانوادگي شده است

 




ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط مرضیه |
اخییییییییییییش ... تموم شد ...

سلام دوستای خوبم

تازه همین دیروز امتحاناتم تموم شد.خیلی خسته شدم .این ترم خیلی درسام سنگین بود.حالا یه استراحت کامل میکنم.برای تابستون برنامه های زیادی دارم که باید انجام بدم. خدا کنه به همشون برسم.

دلم برای خوزه جونم هم خیلی تنگ شده خیلی وقته ندیدمش.دیگه حال و حوصله فوتبال و این چیزها رو ندارم .اینم از ایران که حذف شد تا پنج سال دیگه باید بشینم ببینیم ایران میتونه بره جام جهانی یا نه.

از اوضاع و احوال چه خبر؟ این روزها خبرهای زیادی است.

 

وقتی به عقب برمیگردم میبینم که چه دورانی رو سپری کردم.اون روزهای اول که رفته بودم خوابگاه همش ارزو میکردم ای کاش تابستون تموم نمیشد. هی میگفتم این زمان هم میگذره دوباره تابستون میشه...و الان دوباره تابستون شده و من تعطیل شدم ...راحت شدم.سخت بود ...خداییش سخت گذشت.بدون عارفه ...همیشه با هم بودیم ...هیچ وقت از هم جدا نمیشدیماما حالا...

هفته ای یکبار هم صدای همدیگر رو نمیشنویم هر دو گرفتاریم.بالاخره این انتخاب خودمون بود هر کسی باید راه خودش رو میرفت.زندگی همینه باید جلو برو نباید کم بیاری باید بری دنبال خواسته هات دنبال عشقت .دنبال هدفت.هر کسی توی زندگیش هدفی داره که باید برای اون هدف تلاش کنه .هر چه هدف بزرگتر تلاش و سختی هم بیشتر...هر که بامش بیش برفش بیشتر...

حکایت منه ...بالاترین جایگاه رو میخواهم و ین جور مینالم ...از سختیها ...از زمانه ...از روزگار .اخه خیلی سخته تلاش بکنی و همش زحمت بکشی اخرش..

ول کنین چرا این حرفا رو میزنم...خودم این راه رو انتخاب کردم.کسی مجبورم نکرد.پس باید با تمام وجودم ایستادگی کنم تا به هدفم برسم...توکل بر خدا...

سعی میکنم توی تابستون بیشتر بیام و مطلب بنویسم.

یا علی ...    

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط مرضیه |
تولد تولد تولدم مبارک تولد تولد تولدم مبارک

سلام دوستای خوبم
امروز من 19 ساله شدم.
اخ جونمی ...خیلی خوشحالم ... بهترین روز تولد رو دارم.دوم فروردین.

تولد ... تولد ...  تولدم مبارک

امروز مطالب خیلی قشگی رو براتون میذارم.

 

هرسال وقتی شب۲ فروردین هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن از خودم می پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟.... و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که در روز ۲ فروردین زمینو با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه

((ما همسايه ی خدا بوديم)) 

شايد مرا ديگر نشناسی، شايد مرا به ياد نياوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما
همسايه ی شما بوديم و شما همسايه ی ما و همه مان همسايه ی خدا
يادم می آيد گاهی وقتها می رفتی و زير بال فرشته ها قائم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خنديدی و من پشت خنده هايت پيدايت می کردم
خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود. نور از لای انگشتهای نازکت می چکيد. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند
يادت می آيد؟ گاهی شيطنت می کرديم و می رفتيم سراغ شيطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسيد. فقط می گفت: همين که پايتان به زمين برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم
تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره می پريدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی
اما هميشه خواب زمين را می ديدی. آرزوئی روياهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنيا بيائی. و هميشه اين را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين کار را کردم، بچه های ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد
تو اسم مرا از ياد بردی و من اسم تو را
 ما ديگر نه همسايه ی هم بوديم نه همسايه ی خدا
 .......ما گم شديم و خدا را گم کرديم
دوست من، همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله ی
 :خدا توی گوشم زنگ می زند
از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگر گم شدی از اين راه بيا. بلند شو
 از دلت شروع کن
شايد دوباره همديگر را پيدا کرديم


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط مرضیه |
بوی عیدی ... بوی کاغذ رنگی ...

 

 

 

درود بر اصیل زادگان ایران زمین.

سال نو همگی پیشاپیش مبارک.

دوباره عید اومد و من خیلی خوشحالم .من عاشق عیدم.عاشق لحظه سال تحویل .من و خانواده ام کنار هم و کنار سفره هفسینی که خودم میچینمش میشینیم و همه منتظر حلول ماه سال جدید هستیم .همه ایرانیهای سراسر ایران در کنار خانواده هایشان هستند و همه شادند .

وقتی تلویزیون سال جدید رو اعلام میکنه اون لحظه یه لحظه رویاییه.من عاشق این لحظه هستم.کاش عید هیچ وقت تموم نشه.کاش همیشه همه جا خوشی باشه.کاش دوباره ایران ایران باستان بشه.

همه مردم ایران بدون تفاوت دینی و مذهبی عید نوروز راجشن میگیرن.عید نوروز مربوط به همه مردم ایران میشه و همه مردم ایران حق شادی دارن بر خلاف دیگر جشنها که در واقع فقط مربوط به عده خاصی از مردم ایران میشود اما عید نوروز شب یلدا و چهارشنبه سوری مربوط به همه مردم ایران میشه.
 

 

اگه تاریخ ایران را نگاه کنیم متوجه میشویم که ایران سراسر جشن و سرور بوده هر ماه نام ان ماه با یکی از روزها برابر میشده و اونروز را جشن میگرفتند.مثل جشن اسپندگان که به سپندارمز هم معروفه و روز عشق ایرانی و رزوز مادر هست.که متاسفانه ایرانیها روز ولنتاین را که هیچ مناسبتی با ایرانیها نداره را به جای این روز که کاملا ایرانی و کهن هست جشن میگیرند.به امید انکه ایران دوباره ایران گردد.

سال خوبی داشته باشین دوستان .امیدوارم سال خیلی خوبی برای همه مردم ایران در سراسر دنیا باشه.عیدتون مبارک و به همتون خوش بگذره. عیدی ما هم یادتون نره.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط مرضیه |
درد دل

 

سلام دوستای خوبم

هنوز ترم جدید شروع نشده منم فعلا حوصله درس رو ندارم.میخوام بیشتر استراحت کنم .

بچه ها هم رفتن خونه هاشون .تو خوابگاه یه گربه داریم که وقتی میریم طرفش دنبالمون میاد خیلی گربهه پررو و نترسه .یه شب شام قرمه سبزی داشتیم دنبالمون کرده بود که بهش گوشت بدیم منم یه تیکه براش انداختم.بیچاره خیلی گشنش بود.همچین گوشت رو خورد.

اتفاقات زیادی برام افتاد این ترم تجربه خوبی بود.خیلی چیزها رو فهمیدم.

دلم برای دوستام تنگ میشه .بچه های خوابگاهی با هم دوستن و بچه هایی که مال اون شهرن باهم.البته دخترها اینطورین ولی پسرها نه.ما ۸ تا دختر خوابگاهی هستیم و ۴ تا پسر خوابگاهی خیلی جالبه نه.

ما مجبور بودیم به ساز اونا برقصیم.مثلا بچه های مهندسی کشاورزی عید قربان تا غدیر رو تعطیل کردن ولی بچه های مسخره کلاس ما گفتن میان.

 با همه خوبیها و بدیهاش گذش.همش خاطره شد.

راستی دیگه از این به بعد میتونم بیشتر بیام.نمیدونم چندم اسفند اینتر و منچستر بازی دارن دلم برای خوزه هم تنگ شده.

یه سری از عکسهای خوزه با خانواده اش که رفتن تعطیلات جدیدا گیر اوردم.

 

ادامه مطلب 

 

    

 


درخصوص سوال آقای احمد ولی زاده باید بگم که من یه جا خوندم که خوزه دکترای فیزیک داره.از یه فرد دیگه شنیدم که روانشناسی خونده.خودم هم هنوز نمی دونم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط مرضیه |
تولد خوزه و سامول و ...

سلام دوستان خوبم

میبخشید که این چند وقت کم اپ کردم خیلی گرفتار بودم.

اول از همه تولد سامول جونم که ۵ بهمن بود و تولد خوزه جونم که ۶ بهمن بود رو به همتون تبریک میگم.

من الان خونمونم اخیش امتحاناتم تموم شد.بچه ها هنوز یه سری تو خوابگاه موندن تا تو این دو روز برن و خوش بگذرونن بعد هم میرن خونه هاشون تا ترم جدید.

وای چه ترم سختی بود.خدا رو شکر که تموم شد.

الان یادم نمیاد چی بنویسم .

فعلا ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط مرضیه |
یادش بخیر ...
 

سلام دوستای خوب و عزیزم

من امروز بعد از مدتها دوباره تونستم بیام و حرفهای دلم رو براتون بنویسم.

واقعا میگم قدر تمام لحظاتتون رو بدونین تمام این لحظه هایی که تو خونه کنار پدر و مادرتون هستین. نگین درسامون سخته و مدرسه بده و از این حرفها .وقتی دارین درس میخونین عشق کنین از درس خواندن .از پیش پدر و مادر بودن.از پیش خانواده بودن.

من هم همش دوست داشتم زودتر درسهام تمام بشه.از مدرسه رتن راحت بشم . اما الان میفهمم قدر اون لحظات شیرین رو ندونستم.لحظاتی که با خوشحالی میرفتم یش دوستام شاد بودم هر کاری میخواستم میکردم.آزاد بودم .

اما الان ... من دانشگاه قبول شدم اما یه شهر دیگه و به دور از پدر و ماردم و خانواده ام و الانه که قدرشون رو میدونم .همش دلم هواشون رو میکنه.دلم هوای شهرمون رو میکنه.دلم هوای اون روزهایی رو میکنه که بچه بودم.شاد و بی غم.دانشگاه خیلی خوبه اما بهتر میشه اگه پیش پدر و مادرت باشی.

همش یاد انه شرلی میفتم و همش اهنگش رو گوش میدم  و به خودم فکر میکنم . به روزهای شادی که داشتم و به لحظاتی که قدرشون رو ندونستم.یاد انه میفتم وقتی برای ادامه تحصیل از پیش ماریلا و متیو کاتبرت رفته بود و بعد از مدتها دوباره برگشته بود پیششون و ماریلا اومد و بغلش کرد.

البته اینو بگم بچه ها که توخوابگاه هستم خیلی خوبن .یه جورایی بهشون عادت کردم. تو خوابگاه هم خیلی خوش میگذره یه صفایی داره.اما دلم لک زده برای یه فوتبال که بی دغدغه درس بتونم ببینم.درسهامون خیلی سخته و فشار زیادی رو منه.

دلم میخواهد راحت فوتبال ببینم. موسیقی گوش بدم و کارهایی که دوست دارم انجام بدم.اما این هم یه روی سکه است.زندگی همینه همیشه نمیشه اونی باشه که تو میخوای برای همین باید اون چیزی که روزگار خواسته رو بپذیری به گونه ای که انگار خودت هم اینو میخواستی.

از روزهای اولی بگم که رفته بودم.اولین روز با برادرم رفتیم که وسایلم رو کمک کنه و برام بیاره .منم رفتم تو دانشکده خودمون اخه هر رشته ای برای خودش دانشکده داره.برنامه کلاسهای این ترمم رو گرفتم .اون روز ساعت هشت صبح کلاس داشتم.ریاضی بود .درس هم داده بود.روز ششم مهر بود.اخه کدوم دانشگاهی ششم مهر کلاس داره که دانشگاه ما استاد تدریس هم کرده. .

خلاصه با خستگی تمام با برادم رفتیم تا خوابگاه رو پیدا کنم ماه رمضان هم بود هیچی نمیتونستم بخورم و خیلی گشنه و خسته بودم.با هزار بدبختی خوابگاه رو پیدا کردم رفتم وسایلم رو گذاشتم و از داداشم خداحافظی کردم.اولین باری بود به این صورت از خانواده دور میشم.

بچه هاییکه هم اتقم بودن اومدن یکی مال بیارجمند بود سه تا مال کالپوش و یکی هم مال زنجان .با اون زنجانیه خیلی جور شدم و هنوزم با هم در ارتباطیم.بعد رفتم دانشگاه که برم کلاس اما به خاطر ماه رمضان ساعت کلاسها تغییرکرده بود و منم یکی دیگه از کلاسها رو از دست دام اما به کلاس سومم رسیدم.بعد رفتم خوابگاه .رفتیم شام بگیریم گفتن شما رزو نداشتین و بهتون شام نمیتونیم بدیم .خیلی ناراحت شدم چون خسته و تشنه و گرسنه بودم و پیش خودم گفتم اخه اینا دیگه کین مگه نمیبینن ما تازه اولین باره داریم میام اینجا با راه و رسم اینجا اشنا نیستیم.بعد با دوست زنجانیم رفتیم که بیرون غذا بخوریم بسته بود .برگشتیم خوابگاه که دیدیم بچه ها غذا گرفتن.منم حالم بد بود گرفتم بخوابم بچه ها همه خوشحال بودن و میخندیدن من فقط ناراحت بودم و نمیتونستم اونجا رو تحمل کنم و میخواستم برگردم پیش پدر و مادرم .خلاصه اون شب هر جوری بود گذشت .تا روز سشنبه کلاس داشتم.

دوشنبه شب با بچه ها رفتیم بیرون و فرداش سشنبه برگشتم خونه.هفته بعدش به ما گفتن که خوابگاهتون رو عوض میکنیم.چون اونجا موقت بود .برای ورودیهای ۸۷ خوابگاه جدید داشتن میساختن.

هفته بعدش که رفتم خوابگاه جدید هم اتاقیهام نیومده بودن و من تنها بودم به دوستم گفتم اومد پیشم.فردای اون روز هم اتاقیهام هم اومدن و من و دوتم م کمتر پیش هم میرفتیم دیگه با هم اتاقیهام و اتاق کناری خیلی جور شدم.هم رشته هم هستیم.خلاصه اونجا هم لطف خودش رو داره.

چند شب پیش به سرمون زده بود و همه با هم ادای مدرسه موشها رو در میاوردیم. کلیپش رو با اهنگش رو داشتیم.هفته پیش هم تولد یکی از هم اتاقیهام بود و براش جشن گرفتیم.

اما هنوزنتونستم یه دوست داشته باشم که فقط من و اون باشیم و بتونیم با هم همه جا بریم .تو این لحظه ها دلم همش هوای عارفه رو میکنه.همش میگم یاد اون روزها بخیر که همه جا با هم بودیم .الان تازه قدرش رو میدونم.عارف جونم خیلی دوستت دارم.

دلم برای سامولم هم خیلی تنگ شده اونجا هر وقتی که میشه اهنگاش رو گوش میدم.دلم برای خوزه هم تنگ شده. یه شب که بازی اینتر رو نشون میداد یه لحظه خوزه رو دیدم.ولی حضرت یوسف رو میبینم.رحیم خیلی با حاله.

بچه ها برام دعا کنین که بتونم موفق بشم .

 


این مخصوص حبیبه جونم :

سلام خانوم گلم چه طوری خیلی خوشحال شدم که بهم سر زدی بابا با مرام.

خیلی دوست دارم امیدوارم همیشه خوش و سرحال باشی و خوش بگذره بهت.


ان شاالله که بعدا هم بازم خاطراتم رو براتون مینویسم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط مرضیه |
Template Designer